|
زندگي چيزي نيست، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
|
يک شهر پر از دشمن و يک دوست نداريم
بايد فراموشت کنم ؟
چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !
آرام تلقين مي کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نيست ....
تا بعد، بهتر مي شود ....
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم

من مي پذيرم رفته اي
و بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي
اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين می کنم

روزي روزگاري اهالي يه دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند ، در روز موعود همه مردم براي
مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو ویران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غم های من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم ، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو،ما را بس است

چند وقت است دلم میگیرد
دلم از شوق حرم می گیرد
مثل یک قرن شب تاریک است
دو سه روزی که دلم میگیرد
مثل اين است كه دارد كم كم
هستی ام رنگ عدم می گیرد
دسته ی سینه زنی در دل من
نوحه می خواند و دم می گیرد
گریه ام يعني٬باران بهار!
هم نمي گيرد و هم مي گيرد!
بس كه دلتنگي من بسيار است
دلم از وسعت كم مي گيرد
لشكر عشق٬حرم را به خدا
به خود عشق قسم مي گيرد
هی فلانی!
می دانی؟!
می گویند
رسم زندگی چنین است :
می آیند...
می مانند...
عادتت می دهند...
و می روند...
و تو در خود می مانی
تنها ی تنها...!
راستی!
نگفتی!
این بار تو بگو...
آیا رسم تو نیز چنین است؟!
مثل همه ی فلانی ها ؟!
سلام
دایی خوبم
هنوز هشت روز از شهادتت نگذشته اما من دلم برایت تنگ شده می دانم جسمت به این دنیا بر نخواهد گشت اما روحت همیشه باماست دایی جان نقل خوبی هایت در جهان پیچیده
دایی با رفتنت دل همه را سوزاندی وچه خوب به همه نشان دادی هنوز راهی به سوی نور وشهادت هست
هنوز می توان خوب زندگی کرد وخوب مرد سالها به دنبال مردمانی خدایی می گشتم تو کنار م بودی نمی دانستم

امشب باز از ميان سنگباران حرفهاي مردم گذشتم
و هواي ابري دلم را در نهايت خاموشي ها يافتم.
ميان سكوت خط خطي شدم...
غزل هاي نا سروده اي سرودم...
باز فهميدم قافيه هايش جاي رديف های آن را پر كرده...
و آن زمان بود كه سروده ام را خط خطي كردم،
و دوباره غزلي از نو سرودم.
هر چند سروده هايم رنگ و بوي اولي را نداشت.
حالا از گذر زمان تا حد مرگ مي ترسم...
مي ترسم ديوانم را بدزدند و يك كلاغ چهل كلاغش كنند.
هوا كه ابري می شود،دلش مي خواهد ببارد...
هوا هميشه همان کاری را مي كند كه دلش مي خواهد...
و من از كار دلش سخت آزرده ام.
من مانده ام و هواي باراني كه تنها پاييز را دوست دارد...
حالا مي ميرم و مردنم با زير خاك رفتن تفاوتي ندارد.
مردن بس شيرين است كه پاي كوبيدن مجال بيان آن را از من گرفته است.
به انديشه ي ساده و ابتدايي خويش مي انديشم.
درست در نقطه ي پوچي سقوط مي كنم...
و انديشه هايم را، آن بالا جا مي گذارم و با تنهایی هایم سقوط میکنم.
مي خواهم بگريم و دنيا دوستي را بشويم...
و زير سنگینی سكوت از ويراني خاطراتم بشكنم.
دلم مي سوزد،به خاطرت دلم مي سوزد...
و نمي دانم حرفهايم را در كدامين سكوت منفجر كننده انهدام كنم.
دلم برايت تنگ شده ، اما تنگ دل نشده ام .
دوستت دارم به اندازه ي تمام آدمهايي كه دوستشان نداشته ام ...
شايد به وسعت تنهايي هايم...
كه با هيچ فرمول منطقي حل نخواهد شد.
چه مسخره است وقتی می نویسی وکسی نمی خونه
عاشق میشی کسی نمی دونه
وهر روز برات تکراری طی میشه
دیگه مطلبی درج نمی کنم
خداحافظ